۱. دست خودم نیست. نمی دانم چرا تلویزیون اخبار که می گوید بی اختیار به یاد وزارت فراوانی اورول می افتم.
۲. مسخره تر از تحلیل ۱۴ هم ممکن است پیدا شود؟! انگار چند نفری آن پشت نشسته اند و بنا به ضرورت می شوند کارشناس و یه توکه پا می آیند چرندیاتی تحویل ملت بدهند و بروند.
۳. سریال های نرگسی مد شده است. تابستان ها را باید سرگرم بود. تمام تابستان را.
۴. چرا پس از باخت هر کدام از تیم های ملی، مربی تیم رقیب از قوی بودن تیم ایران و خطرناک بودن حملات آنها می گوید؟!
۵. ماهواره بر سفیر امید جهانیان را شوکه کرد. نقش امریکا هم که طبق معمول همیشه است. خوب شد فهمیدیم!
"...موج اول کودتا شکست خورده است. شاه گریخته است. شادمانی، هرج و مرج، سردرگمی، ترس از غلبه کمونیست ها و بی نظمی موج می زند. نقشه دوم کودتا به اجرا در می آید. مصدق از احزاب حامی دولت خواسته است آدم های خود را به خیابان ها نیاورند تا دولت اوضاع را کنترل کند. شورشی علنی شکل می گیرد. مردم مات و مبهوت نظاره گرند. عصر امروز منزل مصدق غارت می شود و سرلشگر زاهدی از امشب حکومت نظامی برقرار می کند. نهضت شکست می خورد. به همین راحتی..."
فرهنگ ذلت ایران همچنان دست نخورده و لایتغیر باقی مانده است و این زمین کماکان مستعد رویش بذر استبداد است. از شواهد و قراین چنین بر می آید که پانصد سال است کم و بیش در جا می زنیم و دگرگونی قوالب و ظواهر تغییری در خلق و خوی ایرانی ایجاد نکرده است تا عبرتی باشد برای به کام مرگ نفرستادن مصلحین سیاسی اجتماعی. دروغ، چاپلوسی و تملق، آزادی گریزی، مسئولیت گریزی، عوامفریبی، فرصت طلبی، دزدی، رشوه، دلالی، سستی و تنبلی هنوز اجزاء جدایی ناپذیر زندگی ایرانی هستند.
این تمام حرف کتاب "جامعه شناسی نخبه کشی" نوشته علی رضا قلی است. کتابی که در بحبوحه اصلاحات در سال ۷۷ به چاپ رسید و شاید به دلیل همزمان شدنش با محاکمه شهردار تهران به پرفروش ترین کتاب سال تبدیل شد. در این کتاب شاهد به نقد کشیدن فرهنگ ایرانی خاصه در حوزه های سیاسی اجتماعی و شرح بر آمدن ۸۷ صدر اعظم و نخست وزیر در تاریخ ایران هستیم که به روایت نویسنده تمامی آنها کاری جز خیانت به مردم و وطن فروشی و رشوه بگیری و بله قربان گویی به شاه و اجانب نداشته اند. اما در میان آنها و در آسمان تاریک سیاست ایران سه تن خوش درخشیده اند. قائم مقام، امیر کبیر و مصدق. نگارنده در میان آن همه پلیدی و سیاهی که بر این مملکت می گذرد به میزان قابل توجهی از این سه تقدیر می کند و آنان را مصلحان و نخبگانی می داند که قبل از همه قربانی جهل و ندانم کاری مردمان سرزمین خود شده اند.
مباحث کتاب تا حد زیادی پذیرفتنی است. تمجید از سه شخصیت مذکور و سپاس از زحمات و تلاش های بی دریغ آنان در اعاده حیثیت از ایرانی که میان بی کفایتی سردمداران و گرگ صفتی استعمارگران در حال دریده شدن است درخور تقدیر است و لازم. اینکه شاخصه ها و مولفه های فرهنگی منفی جامعه ایرانی پس از قرن ها هنوز ریشه کن نشده و خود را در برهه های مختلف و به محض مساعد شدن زمینه های آن به نمایش می گذارد، مسئله دور از ذهنی نیست. به ویژه اگر نگاهی کوتاه به وضعیت فعلی جامعه و نحوه تعامل آن با حاکمیت و بلعکس بیندازیم درک این قضیه سهل تر می شود و حتما این سوال در ذهنمان شکل می گیرد که چرا جامعه احساسی و عاطفی ما همه چیز را با دعا و نفرین و صلوات حل و فصل می کند و به این آسانی فریفته می شود و به این سو و آن سو کشانده می شود. نویسنده کتاب پاسخش را تا حدی در جمله ای می داند که ایدن وزیر خارجه انگلیس قبل از کودتا به امریکایی هایی که میان مصدق و کمونیسم به دنبال راه چاره می گردند می گوید:"مردم ایران همیشه خوب بوده اند و باز هم باید خوب باشند."
در کنار همه این بحث ها به نظرم نقدهایی نیز به این کتاب وارد است. جدای از اینکه کمتر مسائل مذکور ریشه یابی شده و اشاره ای نیز به پارامترهای مهم جامعه شناختی مثل نهادهای اجتماعی نمی شود، در جای جای کتاب اشاره هایی مبنی بر عدم شناخت سیاستمداران و روشنفکران از فرهنگ و جامعه ایرانی و در مقابل شناخت کافی و وافی سیاستمداران و دیپلمات ها و سیاحان انگلیسی و روسی از ایران به چشم می خورد. به گونه ای که آنان با داشتن درک و آگاهی صحیح نسبت به این جامعه به راحتی آن را به زیر یوق استعمار برده و تحت سیطره خود در آورده اند. اما نشانه ها و دلایلی نیز وجود دارد که این برداشت را زیر سوال می برد. برای نمونه کاتوزیان معتقد است آنان(اروپاییان) نیز همچون اکثر روشنفکران و نخبگان ایرانی تاریخ و فرهنگ ایران را ذیل تاریخ و تحولات اجتماعی اروپا تحلیل می کردند. دسته بندی هایی که آنان از رویکردهای سیاسی موجود و سیر تحولات اجتماعی ایران ارائه می دهند از وجوه مختلف معرفت شناختی و روش شناختی با تحلیل هایی که از جامعه و فرهنگ اروپا ارائه می شود تطبیق می کند. ضعف آنالیزهای این چنینی در موارد متعدد خود را نشان می دهد و موجب می شود در بسیاری از مواقع تحلیلگران غربی از آنچه این مردم می کنند انگشت حیرت به دهان بگیرند. مثلا تحلیل رسانه های انگلیس و امریکا از نطق ها و دفاعیات مصدق و فریادهایش در دادگاه، چیزی جز ادا و اطوارهای عجیب پیرمردی احمق و شکست خورده نبود.
نقد مهم دیگر طرفداری یکجانبه از سه نخست وزیر مذکور و مطرح نشدن نقدهای وارد به عملکرد آنان است. درست است که به هیچ وجه با آن ۸۴ نفر قابل مقایسه نیستند و در آن آشفته بازار سامان بخش این مرز و بوم بوده اند. اما تمجید و جانبداری یک سویه خود حاکی از نوعی برخورد احساسی با آنان و دل بستن به قهرمانانی است که تاب و توان نقدشان را نداریم و به کاریزما و اسم و رسمشان دل خوش کرده ایم. در هر حال نمی خواهم در اینجا وارد این بحث شوم که خود مفصل است و از عهده من خارج. اما برای مثال در مورد امیرکبیر، کاتوزیان در اقتصاد سیاسی ایران اشاره هوشمندانه ای می آورد. او می گوید:"اما امیر نظام، در پیشینه اجتماعی، مقام نظامی (امیر نظام لقب ویژه ای بود که برای او ساخته شد تا فرماندهی عالی او بر نیروهای مسلح را نشان دهد، همانطور که سردار سپه برای رضاخان ساخته شد)، جاه طلبی های شخصی و روش ها و آرمان های شبه مدرنیستی او به گونه ای شگفت انگیز به رضاخان پهلوی می ماند. جای تردید چندانی نیست که اگر او زنده مانده بود، در اسطوره شناسی تاریخی ایرانیان اینک از او به عنوان عامل یکی از قدرت های بیگانه و مستبدی بیرحم یاد می شد، همانطور که رضاخان اگر در آن سال های اول ناکام یا نابود شده بود، بی گمان امروزه همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم و ارتجاع داخلی شده است، موردستایش قرار می گرفت."

یا در مورد دکتر مصدق که این مسئله برجسته تر است و تمجیدهایی که او را نماد ملی گرایی و دموکراسی خواهی و مبارزه با استعمار می داند بسیار است. اما کمتر به نقاط ضعف او در بینش و عملکردش به طور عمیق پرداخته شده است. مضاف بر اینکه در کارنامه مصدق اشتباهاتی نیز به چشم می خورد که بی تاثیر در سقوطش نبوده اند. رد کردن پیشنهاد بانک جهانی که تقریبا آخرین راه گشودن گره نفت بود در کنار اقدام به برگزاری رفراندوم برای انحلال مجلس و برگزاری انتخابات زودرس، همراه با تاکیدهای افراطی او روی بلوغ و آگاهی مردم و بی توجهی به هشدارهایی که از چند ماه قبل از کودتا به او داده شد و ...
یکی از کسانی که این انتقادات را موشکافانه مطرح کرده و به آن پرداخته دکتر موسی غنی نژاد است. وی در مقالات و نوشته های متعددی حرکت های اصلاحی از مشروطه به این سو را بررسی کرده و وقایع دهه ۲۰ را که منتهی ملی شدن نفت و حکومت مصدق شده مورد واکاوی قرار داده است. از جمله در بحث رابطه بین روشنفکران و اقتصاد و درباره ملی کردن نفت و عملکرد مصدق در این زمینه و اثراتی که تا کنون از طلای سیاه بر اقتصاد و اجتماع ما بر جای مانده است در ماه های اخیر بحث ها و مجادلاتی در گرفت که به نظرم سودمند بود. غنی نژاد از جمله در اینجا و در مصاحبه با روزنامه سرمایه و همچنین در پرونده صد سال نفت مجله شهروند امروز گفتگویی با وی چاپ شد که بحث برانگیز بود و خیلی ها را به پاسخ گویی واداشت. از جمله دکتر ناصر فکوهی در سایت خودش و در اینجا و پرویز صداقت نیز در اینجا به نوعی به پاسخ گویی پرداختند.
«مرگ بر سازشكار»، «مرگ بر اسرائيل»، «مشايي مشايي، استعفا استعفا»، «مشايي مشايي، خجالت خجالت»،« امام خميني(ره): من براي موفقيت همه عزيزاني كه به اسرائيل و منافع آن ضربه ميزنند دعا ميكنم»، «توهم عبور از امام را به گور خواهيد برد»، «مشايي!! بترس از خشم خدا و غيرت نجيبترين مردم دنيا»، «كودكان فلسطيني شرمندهايم»، «چه كسي غاصبان خانه حنظله را دوست دارد»، «آقاي رئيسجمهور! دليل حمايت از دوست اسرائيل چيست؟»، «اسفنديار روئينتن، بصيرت ندارد»، «نه سازش نه تسليم نبرد با آمريكا»، «مرگ بر سازشكار»، «مرگ بر تحجر»، « مرگ بر اسلام آمريكايي»، «مشايي مشايي ننگت باد ننگت باد»، «خيبر خيبر يا صهيون جيش محمد قادمون»، «مرگ بر دوستان اسرائيل» .......
کوتاه بیاین بابا! چه خبره؟! بنده خدا یه چیزی گفت حالا. می خواست تنش زدایی کنه، یه کم تند رفت. منظورش این بود که ما آدم های خوبی هستیم و اهل دوستی و صلح و صفاییم و کاری با کسی نداریم و از این حرف های گل و بلبل. در ثانی همچین یه کم دز ضد صهیونیستی و ضد یهودی دولت رفته بود بالا، احتمالا لازم شده این اواخر جبران کنن. کلا اوضاع یه کم بی ریخت شده. انگار همه چی با هم قاطی شده. اصولگرایی هم عالمی داره. می دونم. توصیه من به شما جوانان و دانشجویان این است که کمی صبر داشته باشد. درست میشه.
ته نوشت: ظاهرا دوستان امیرکبیری آزاد شدن. بعد از حدود ۱۵ ماه. حتما روزها و شب های سختی رو سپری کردن. امیدوارم که هنوز امیدوار باشن و بتونن دوباره شروع کنن. زندان هیچوقت خوب نیست.
پرونده وزیر جدید کشور ظاهرا همچنان باز است. مسئله دکترای آقای وزیر هنوز نقل محافل است و نقل قول احمدی نژاد از رهبری در مورد ایشان که عده ای آن را علت اصلی رای آوردن کردان و نشانه تحمیل رهبری می دانند همچنان بحث برانگیز است. تا آنجا که وزارت کشور اطلاعیه می دهد که جناب وزیر دکتر است و حامیان دولت پیشنهاد استعفا می دهند. اینم از جناب الهام که مثل همیشه وفاداریش رو ثابت می کنه و اجازه نمیده کسی نگاه چپ به اربابش بکنه.
یکی نیست بگه آخه اینا مسئله است که این همه وقت صرفش می کنین؟! فوق لیسانس و دکترا چه اهمیتی داره! البته که آقای وزیر تحصیلکرده است. مگه جناب زاهدی همین وزیر علوم خودمون نبود. اونم از آکسفورد مدرک داشت. نابغه ریاضی بود بنده خدا! منتها همیشه یه عده هستن که نمی تونن ببینن. اصلا این چیزا مهم نیست. اتهام فساد مالی و اخلاقی هم که برای همه هست. خاصه برای مقربین! مهم ایمان و تقوا و خلوص نیت برای خدمتگذاری به مردمه که آقای دکتر دارن. مگه دفاعیات و نطق غرای خادمین ملت رو ندیدین؟ مگه جناب علاءالدین بروجردی یادآوری نفرمودن که برای مولا علی و شهید بهشتی هم این مسائل وجود داشت؟! مگه نگفتن که همسر ایشون از برقعه استفاده می کنن و پسرشون نماز صبح رو جز در مسجد نمی خونند؟! مگه جناب کوهکن نفرمودن دو نفر از متدینین و صف اول نماز جماعتی ها ایشون رو تایید کردن؟! مگه نخواستن در مورد مریضی جناب کردان و تامین هزینه اش دست به افشاگری بزنن و از سلامت نفس ایشون بگن؟! مازندرانی تو صداوسیما کجا بود؟!
واقعا جای تبریک داره. دفاع رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس از وزیر پیشنهادی کشور در حد تمجید معتمد محل از امام جماعت مسجد می مونه. بیخود نمی گفت ایشون حالت پدری دارن برای وزارت کشور. جدا که دفاع جانانه ای بود. بعد از سی سال که از انقلاب می گذره هنوز تعهد و وفاداری حرف اول و آخر رو می زنه. عقل حضرات هم طبق معمول به چشمشونه. در هر حال جالب بود. مخالفین هم عملکرد فوق العاده ای داشتن. کیهان هم این وسط نقش خوبی ایفا کرد. به جون هم افتادن دولت و مجلس و بقیه خودی ها کلا دیدن داره. زیاد که همسو میشن اینطوری میشه!


آخه دیدن کامل افتتاحیه آرزوی بزرگیه؟!
امروز درست روز وسط تابستونه. البته وسط بودن همیشه خوب نیست. اما معنیش اینه که نصف تابستون گذشت. بر خلاف اون روزها تابستون های امروزی چندان دلچسب نیست. بدتر از اون این که اغلب به بطالت می گذره و جز هدر دادن وقت و انرژی نتیجه ای نداره. شاید این در مورد همه آدم ها صادق نباشه ولی برای من و آدم های اطرافم تقریبا همینجوریه. با قدری تفاوت. هر وقت می پرسم چه خبر؟ چیکار می کنین؟ میگن هیچی، گرما، روزمرگی، خواب (البته این یکی چیز خوبیه). در هر حال این مسئله کمی تا قسمتی مهمیه و بد نیست یه بررسی بشه.
با اون پیش فرض به نظرم یکی از دلائل اصلی این نقص، عدم توانایی ما در برنامه ریزی و مدیریت زمان و منابع در مواقعیه که برنامه خاصی از پیش برامون تعریف نشده. آدم های به نحوی مشغول که بیکار (از نوع آشکارش) نیستن معمولا در ایام غیر تعطیل دارای یه برنامه مشخص و معمولا از پیش تعریف شده هستن که می تونه درجاتی از تنوع و پویایی رو هم داشته باشه. اما وقتی که می خورن به تعطیلی درمونده میشن که چیکار کنن. معمولا در این جور مواقع بیکاری و علافی بلای جون آدم میشه و لعنت فرستادن به هر چی تعطیلاته ورد زبون. مگه اینکه یه طرح به درد بخوری از یه جایی در انداخته بشه و اوضاع به خیر و خوشی بگذره. وگرنه ممکنه اوضاع بی ریخت بشه.
اینم بگم که منظورم از طرح و برنامه و این چیزا از نوع علمی و کتابیش نیست. گاهی اوقات از راه رسیدن جرقه وار یه ایده و یه اراده می تونه وضعیت رو متحول کنه. مثل این که آدم شب تصمیم بگیره و صبح هم راه بیفته. البته من مانع اساسی و مهم کمبود امکانات رو هم قبول دارم. کلا من خیلی چیزا رو قبول دارم. خلاصه این که این نظریه یه جاهایی جواب میده دیگه.
ته نوشت: نکنه اینجا مورد تهاجم قرار گرفته! به خدا اینجا سطل زباله داره. رنگ های دیوار چرا کنده شده؟ آخه کی به این پرچم دست زده؟ خدایا! چرا اینا با ارق ملی من بازی می کنن؟! دستگیره در آخه چرا شکسته؟ من نمی دونم چرا بعضیا استعدادشون هر جا پیش اومد بروز می کنه، مگه پاکت ساندیس جای نقاشی کشیدنه؟! کی بورد به اون بزرگی رو که با هزار زحمت نصبش کردیم از جا کنده؟؟
اینا توی تاریخ ثبت میشه.
این یک تحلیل پیچیده علمی است
در تحلیل این موضوع از دو دیدگاه می توان یاری جست. یکی اشاره مرحوم دورکیم است که اصرار بر توضیح امر اجتماعی با امر اجتماعی دارد و دیگری نظریه کنش ارتباطی جامعه شناس غیر مرحوم هابرماس.
در چارچوب دیدگاه اول باید گفت یارممد اساسا پدیده ای سنتی و کلاسیک است. اما ماشینی شدن فزاینده و روند رو به رشد شکل گیری زندگی مدرن و به دنبال آن مدرنیته زدگی حاد موجب گرایش و رجعت به این پدیده سنتی و تاریخی می شود. از این منظر یارممدها نوعی بنیادگرایی به حساب می آیند. تا آنجا که خیل جوانان گریزان از مدرنیته و در جستجوی تنوع به گسترش روزافزون این پدیده دامن می زنند.
در چارچوب دیدگاه دوم می توان گفت از زمانی که هابرماس دغدغه سلطه عقلانیت ابزاری و از دست رفتن زیست جهان را پیدا کرد و پیشنهاد کنش ارتباطی جهت مفاهمه هرچه بیشتر را مطرح کرد، همگان روی به تعامل و ارتباط و گفتگو آورده اند. سرریز این کنش های تعاملی خود را قالب های متفاوتی نشان می دهد که به طور قطع یارممد یکی از آنهاست. یارممد خواص بسیاری دارد اما یکی از مهم ترین آنها این است که می تواند مولفه های هویتی متفاوت و حتی متناقضی را در برگیرد و زمینه گفتگوی فرهنگ ها و عقلانیت تفاهمی را فراهم آورد. با این وجود یارممد کار هر کسی نیست.
چرا به جای اینکه برق سریلانکا رو تامین کنین یه فکری به حال جوونای این مملکت نمی کنین؟ چرا اینجوری با فراغت اونا بازی می کنین؟ مگه دو آمپر و نصفی برق چقدر ارزش داره؟ چرا نمی ذارین از تکنولوژی استفاده کنیم؟ پس فردا من بیفتم معتاد بشم آخه کی جوابگوئه؟ هی میگن هیچی نگو! هی میگن به اینا گیر نده! اینقدر رو اعصاب من راه نرو محمود! حیف اون ادیسون که این همه زحمت کشید. اونوقت تو بعد صد و اندی سال از پس چهارتا نیروگاه بر نمیای؟ تو سرت بخوره اون انرژی هسته ایت. من این حرفا حالیم نیست. اگه شده ساختمون وزارتخونه رو هم بفروشین دیگه نباید برق کامپیوتر من قطع بشه. و گر نه...
ته نوشت: بعد یه عمری رکود و خوابیدن به دعوت دوستان تشریف بردیم استخر تا ورزش نکرده از دنیا نریم. بعد از کلی غوطه ور شدن در آبی با کران به اصرار دوستان وارد سونای بخار شدم. فکرش رو بکن صدای استاد شهرام داره همه جا پخش میشه و منم دارم می پزم."مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است..."
(لطفا با لهجه ترکی بخوانید)
یه استراتژیک مهم که می خوام امروز براتون بگم در مورد آمریکا و انگلیسه. این جناب رئیس گردشگری اومده گفته ما با این پدرسوخته ها دوستیم. آخه تو خجالت نمی کشی؟ تو آدمی؟ تو انسانی؟ یه عمر زور زدیم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفتیم که جنابعالی اظهار دوستی کنی؟ می خوای گردشگری درست کنی؟ آمریکاییا و اسرائیلیا بیان گردش کنن که چی؟ که اینجا هم بشه دوبی؟ تو غلط می کنی اظهار دوستی می کنی. تو خجالت نمی کشی می گی مردم آمریکا برترین مردم دنیا هستند؟! حالا مردمش خوب. ولی این که دلیل نمیشه که. پس تکلیف "ان اکرمکم عندا... اتقیکم" چی میشه؟ ای بی ناموس! ای گردشگر! می خوای بی ناموسی کنی برو ترکیه. انسان باش. من که می دونم از کی خط می گیری.
ای اسفندیار! خاک بر سرت!
ته نوشت: وبلاگ های برخی دوستان پرخواننده و مشهور می شود. چه کسانی کامنت می گذارند!
باز هم دستان گدایی ملت به سوی دولت دراز می شود. این روزها سیل آدم هایی را می بینی که برگه های سفید در دست از اداره پست بیرون می آیند. جلوی باجه دست ها چنان فرم طلب می کنند که انگار قرار است از فردا حقوق ماهیانه ملت را نقدا درب منزل تحویلشان دهند. مثل اینکه نوبتی است و هر کس که زودتر فرم پر کند، زودتر پول به حسابش می ریزند. انگار مردم حالا حالاها دلبسته این دولت هستند. کاملا مشهود است که احمدی نژاد برای انتخابات آتی روی چه کسانی حساب باز کرده است.
هنوز از به انجام رسیدن طرح نصفه و نیمه سهام عدالت نگذشته که هدیه ای دیگر از جانب دولت مهرورزی تقدیم ملت می شود. رئیس دولت از ساعات ها کار کارشناسی حرف می زند، اما نمی گوید انجام این کار توسط مساجد محل نتیجه کدام کار کارشناسی بود که در برنامه گفتگوی خبری شبکه دو می گویی تماس گرفته ای و گفته ای که این کار را نکنید و بر مردم سخت نگیرید. جلسه با اقتصاددانان هم با وجود وادار شدن احمدی نژاد به جلسه مشترک و احترام به رای و نظر آنان، تقریبا نمایشی تبلیغاتی و سیاسی بیشتر نبود. چرا که از سویی اقتصاددانان برجسته ای مثل غنی نژاد، طبیبیان، راغفر، برادران شرکا و ستاری فر در آن حضور نداشتند و از سوی دیگر نیز دولت تقریبا تصمیم خود را مبنی بر اجرایی کردن شتابزده این طرح گرفته بود و با وجود تعهدی که به آنان جهت رسیدن به جمع بندی های علمی و سپس اقدام عملی داده بود، خاصه با توجه به تجربیات گذشته بعید به نظر می رسد دولت به تعهداتش پایبند باشد.
جلسه ای که در آن تنها به کلی گویی بسنده می شود و برای هفت پروژه بزرگ اقتصادی تنها سه چهار ساعت زمان گذاشته می شود و هیچ خبرنگاری به جز دوربین صداوسیما در آن حاضر نیست، عملا راه به جایی نخواهد برد. کما اینکه در موضع گیری های برخی اقتصاددانان از جمله دکتر رحیمی بروجردی این قضیه آشکار بود. دکتر مومنی نیز با اشاره به اینکه در ادبيات اقتصاد سياسى سالهاى آستانه انتخابات را سيکل سياسى مىگويند و در اين مورد حتى در کشورهاى با سطوح بالاى توسعه سياسى هم از نظر رفتار اقتصادي، رفتارها تا حدودى غير عادى مىشود چه رسد به کشور در حال توسعهاى که با تورم ساختارى چند دهه است انس دارد، ماهیت غیر علمی و غیر کارشناسی طرح را یادآور شده بود.
آری! رئیس دولتی که به راحتی به برنامه پنج ساله و سند چشم انداز بی توجهی کرده، مهمترین نهاد برنامه ریزی کشور را منحل می کند و در طول سه سال اعجوبه وار بلاهای این چنینی بر سر اقتصاد مملکت می آورد، نمی تواند یک شبه متنبه شده و گوش به فرمان علم و دانشگاه باشد. او خودش هم می داند که نشست مشترک با اقتصاددانان از سر ناچاری است و طرح تحول اقتصادی کاملا سیاسی و تاکتیکی.
چرا که اين همان سياستي است كه در دولت سازندگي دنبال می شد و از جمله سياستهاي پيشنهادي بانك جهاني بود. سیاست هایی که به گفته یکی از دوستان، رئيس دولت محترم همچنان آن ها را غربي و شكست خورده مي داند و خود با افتخار تمام نويد اجراي همان برنامه ها را به مردم مي دهد و در واقع، هم نان مخالفت با دولت آن زمان را مي خورد و هم نان اجراي همان سياست ها را! شاید احمدی نژاد واقعا بی تدبیر و جاهل نیست، او به تناقض های گفتاری و رفتاریش آگاه است. او آداب سخن گفتن با ایرانیان را خوب می داند و در پی سوم تیری دیگر است. تا نتیجه چه باشد.